<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوست کجا؟ راه کدام؟</title>
<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/</link>
<description>مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام      خیر مقدم! چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogskc.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 9 Mar 2010 6:20:53 IRST</lastBuildDate>
<item>
<title>جای جدید</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p104.html</link>
<description>سلاممرا از اینجا بخوانید:فلق</description>
<pubDate>Tue, 9 Mar 2010 6:20:53 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p104.html</guid>
</item><item>
<title>روز جهانی زن</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p103.html</link>
<description>ساعت 10:02 امروز صبح پیامکی داشتم از عنصری ذکور (!!!) با این مضمون: هشتم مارس، روز جهانی زن مبارک. اولین کاری که کردم ارسال جواب بود و بعد هم تاریخ میلادی را از روی تقویم موبایلم چک کردم تا مطمئن شوم که امروز روز جهانی زن است!
جالب تر اینجاست که تا همین الان که این سطور را می نویسم، هیچ یک از دوستان مونث پیامکی در خصوص تبریک این روز جهانی نفرستاده اند و متقابلا، من هم برای کسی پیامی نفرستاده ام!
یک جورهایی احساس می کنم، برای چیزی یا موضوعی روزی اختصاص می یابد که یا کاملا فراموش شده است؛ یا نسلش منقرض شده است و یا نسلش در حال انقراض است؟ حالا کدام یک از سه گزاره فوق برای زنان صادق است؟ ایا اصلا زنان به داشتن روز جهانی محتاجند؟ یا این که مشکلاتشان با اختصاص یک روز حل می شود؟
منکر دستاوردهای جنبش های احقاق حقوق زنان نمی شوم ولی، راستش، توان ستایش جنبش فمنیسم را هم ندارم. به نظرم بزرگترین خواسته این جنبش ایجاد جهانی تک جنسیتی است و بد بختانه تمام سعیش این است که از زنان مرد بسازد! یعنی، همان نگاه مردانه که تقریبا همیشه در تاریخ غالب بوده است؛ بر این جنبش هم سیطره دارد.
امروز می خواهم از خودم بپرسم آیا زن امروز که سواد دارد و دیگر پرده نشین نیست و مجبور نیست خود را تا رسیدن آن اسب سوار کذا محصور کند؛. زنی که می تواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و فعالیت اقتصادی مستقل داشته باشد و بیش از آن که به زند و زا فکر کند به بلند پروازی های خودش می اندیشد. زنی که دیگر هر روز یک بچه از سی</description>
<pubDate>Mon, 8 Mar 2010 20:28:13 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p103.html</guid>
</item><item>
<title>حواستو جمع کن!</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p102.html</link>
<description>خواسته ای که از آخرین وبلاگی که فیلتر کرده ای عبرت بگیرم. راستی! آخرینش بود یا اولینش؟ 
راضی به زحمتت نیستم! باور کن! این وبلاگ فیلتر سر خود است. برای باز شدن صفحه اش باید 3 یا 4 بار صفحه refresh شود. نظر هم که نوشته شود، معمولا در ارسالش به مشکل بر خورده می شود. روز در میان، اصلا وبلاگ باز نمی شود. حتی feed آن هم مشکل دارد و گودر (google reader) خیلی وقت ها به روز شدن وبلاگ را نشان نمی دهد. آخر وبلاگی به این بی خاصیتی ارزش وقت گذاشتن برای فیلتر کردن ندارد. علاوه بر آن، کلاس کار سایر دوستانی که فیلتر شده اند هم پایین می آید و من جلویشان شرمسار می شوم. چون آن ها حرفی برای گفتن داشتند و در وبلاگشان چیزی برای یاد گرفتن وجود داشت. ولی، این وبلاگ از این بعد هم فقیر است.
اما درباره جمع کردن حواس! باور کن من مدت هاست تلاش می کنم که جمعش کنم!&amp;nbsp; حواسم را می گویم. اما جمع نمی شود! می دانی چرا این روزها حواسم جمع نمی شود؟ 
حساب می کنم: امسال سال 88 است. 20 سال است که امام رفته است. 21 سال است که جنگ تمام شده است. کسی که این روزها 20 ساله است، در بهار 68 ـ به فرض وجود داشتن ـ خندیدن بلد نبوده است. کسی که امروز 20 ساله است، به چشم خودش ندیده است که موج گیر توی خیابان چه فایده ای دارد. صدای آزیر فرمز را نشنیده است. حجله شهید ندیده است. وسط کلاس درس با ترس و هراس به داخل پناهگاه تاریک و بی اکسیژن ندویده است. در آن پناهگاه تنگ بلند بلند نخوانده است: « ای ایران! ای مرز پرگهر! --- ای خاکت سرچشمه هنر!». آن که امروز 20 ساله است به چشم خود در آسمان شهر موشکی را که به قصد از هم پاشیده شدن یک زندگی روانه شده است؛ ندیده است. کسی که امروز 20 سالش است؛ حتی، صدای آزیر سفید را هم نشیده است. کسی که امروز 20 سالش است؛ به خاطر جنگ آواره نشده است. کسی که امروز 20 سالش است؛ وقتی اسرا آزاد شده اند؛ تاتی تاتی می کرده است. کسی که امروز 20 سالش است، با صدای هر انفجاری به یاد بمباران نمی افتد و از جا نمی پرد! کسی که امروز 20 سالش است؛ جنگ را در همین سینما وتلویزیون ایران دیده است. نهایتا، با عوارض جنگ درگیر بوده است: پدری یا مادری جانباز و یا شاید آزاده. شاید مردی یا زنی از خاندانش پیش از به دنیا آمدن او در این جنگ از دست رفته باشند. کسی که امروز 20 سالش است؛ فرزند صلح است. حرب نمی شناسد. چگونه می تواند محارب باشد. چه کسی یادش داده است محاربه را؟
می بینی؟ هر&amp;nbsp; جور حساب می کنم، به جواب درست نمی رسم. برای همین نمی توانم حواسم را جمع کنم. هر چند که تلاشم را می کنم.
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Fri, 5 Mar 2010 13:42:22 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p102.html</guid>
</item><item>
<title>میلاد پیامبر</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p101.html</link>
<description>&amp;nbsp;زمین ویرانه باد 
و 
سرنگون باد آسمان پیر
اگر بینم که روزی در جهان
نام محمد نیست!&amp;nbsp;
&amp;nbsp;

&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Wed, 3 Mar 2010 20:51:44 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p101.html</guid>
</item><item>
<title>برای همه مجید های شر</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p100.html</link>
<description>پارسال این روزها کم کم آماده می شدیم برای بحث های انتخاباتی. همه بحث ها هم با این حرف شروع می شد که در انتخابات شرکت کنیم یا نه؟ 
من زیاد با مجید شر بحث می کردم. او راضی به شرکت در انتخابات نبود و من با شرکت نکردن مخالف بودم. هر بار که در وبلاگش نظر می گذاشتم، دعوتش می کردم که در انتخابات شرکت کند. اما حالا مثل س.گ پشیمانم. نه این که از دعوتش به شرکت در انتخابات ناراحت باشم. نه. از این که الان به خاطر حوادث بعد از انتخابات در زندان است؛ اعصابم خرد است. هر روز با خودم می گویم که اگر من تشویقش&amp;nbsp; نکرده بودم، او الان زندان نبود. نه این که فقط به خاطر حرف های من رای داده باشد. نه. دیگران هم بودند. ولی من به سهم خودم ناراحتم.
آشنایی من با مجید بر می گردد به شهریور پارسال. همان زمان که کرکره قمارخانه ام در بلاگفا بالا بود و برو و بیایی داشتم. از بس شهریور گذشته به عمو نوید بلاگفا گفته بودم که 12 شهریور مصادف با اول رمضان، تولدم است؛ بنده خدا روز تولدم پستی نوشت و تولدم را تبریک گفت. دوستانی مثل یاسی، کتایون و مجید شر هم با خواندن آن پست به وبلاگ من آمدند و تولدم را تبریک گفتند. مجید نظر جالبی نوشته بود؛ یک جور منت گذاشتن. یک چیزی در مایه های این که من تو را نمی شناسم فقط به خاطر عمو نوید (شاید هم دایی نوید!) آمدم بهت تبریک بگویم. (این نوید خان عموی عده ای است و دایی عده ای دیگر!)
کم کم سلام و علیک وبلاگی ما شکل گرفت. هر چند که بعضی از خواننده های من با مطالب&amp;nbsp; او مشکل داشتند و چند باری هم به خاطر نظراتش با من دعوا کردند. قمار خانه من خواننده غیرتی زیاد داشت. آن ها معتقد بودند که من باید پیام ها را پس از تایید، نمایش دهم و من حاضر نبودم زیر بار این حرف بروم. هنوز هم البته حاضر نیستم. خلاصه، به خاطر کامنت هایش هم با دیگران دعوا کردم. چون معتقد بودم و هستم که مردم باید بتوانند در فضای مجازی راحت تر صحبت کنند. عده ای هم معتقد بودند که چه معنی دارد آدم همه جیک و پوک زندگیش را در وبلاگش بنویسد. ولی، او می نوشت!
وبلاگ برای مجید دفترچه خاطرات بود و جایی برای گرفتن مشاوره. هر روز که به وبلاگش سر می زدی با یک ماجرای خانم مارپلی جدید برای داماد کردن آقا مواجه می شدی. بچه های بلاگستان دست در دست هم داده بودند به مهر که بالاخره مجید را داماد کنند. ولی، مجید به این راحتی ها دم لای تله نمی داد. از هر کسی یک ایرادی می گرفت. داستان خواستگاری هایش کم کم داشت به سریال تبدیل می شد.
داشتم می گفتم. ایام انتخابات مجید نظراتش را&amp;nbsp; در وبلاگش می نوشت.آن روزها من به دلایلی دیگر وبلاگش را نمی خواندم. یک روز در وبلاگ یاسی دیدم که انگار مجید در مخمصه افتاده است. بعد ها فهمیدم که چند روزی دستگیر شده و حالا هم که به جرم تبلیغ علیه نظام و سر زدن به سایت مجاهدین (که البته خودش تکذیب می کند) باید 70 روز زندان باشد. یک هفته مانده به 22 بهمن رفت زندان. چقدر تلاش کرد که از خر شیطان پایین بیایند و زندان را به جزای نقدی تبدیل کنند. ولی، نشد! با معترضان انتخابات نمی شود با رافت اسلامی برخود کرد!
این روزها جای مجید در میان دوستانش خیلی خالی است. من دوست صمیمی و خواننده دایمیش نبودم و در برخی مسایل هم با او&amp;nbsp; اختلاف نظر اساسی داشتم ولی، به عنوان کسی که هر از گاهی سری به وبلاگش می زدم و از نوشته هایش استفاده می کردم و از نظراتش لذت می بردم؛ احساس کردم باید برایش چند خطی بنویسم تا یادمان باشد دوستانی داریم که نبودنشان اذیتمان می کند. دوستانی که به رسانه ای هم دسترسی ندارند که نبودنشان را اعلام کند.
پ.ن.1: این یک بازی وبلاگی نیست. ولی، دوستان اگرتمایل دارند در وبلاگشان پستی برای مجید یا دیگر دوستان زندانی غیر مشهور بنویسند.
پ.ن.2: هنوز هم می گویم وضع زندانیان سیاسی شهرستانی بدتر است. به فکر آن ها باشید.
پ.ن.3: از مصاحبه اخیر موسوی با کلمه: این سؤالی است که خیلی مطرح می شود. در جواب باید گفت که جنبش سبز نباید اهداف خود را فراموش کند، همانطور که نباید دچار روزمره گی و انفعال بشود و استراتژی خود را از یاد ببرد. هدف جنبش سبز از همان اول، اصلاح در چهارچوب اصولی روشن بود. نقطه اتصال را همگی رنگ سبز گرفتیم. هدف حداقلی و مطمئن که می توانست اجماع گسترده ای ایجاد کند، تحقق اجرای بدون تنازل قانون اساسی بود. البته افرادی و یا حرکت هایی در این بین پیدا شدند که خواستند از این خط بگذرند و یا به اصطلاح خط شکنی کنند، ولی جنبش راه سبز هیچگاه از اجرای بدون تنازل قانون اساسی منحرف نشده است و انشاء الله تا انتها هم همین راه را خواهد رفت. بنده بارها درباره اهمیت پایبندی راه سبز این نقطه کلیدی صحبت کرده ام و به عنوان یک فرد همراه، حراست از آن را مورد تأکید قرار داده ام. صحنه خیابان ها و آنچه در آن گذشته را باید یکی از راه هایی بشماریم که جنبش سبز تلاش کرده است اهداف و نیات خود را به گوش همه ملت و جهانیان برساند. ولی استفاده از خیابان ها، تنها راه نبوده است. ده ها میلیون ایرانی که در این کشور با سانسور، جلوگیری از آزادی ها و اقدامات سرکوبگرانه، سیاست خارجی دمدمی و ماجراجویانه، سیاست های ویرانگر اقتصادی، رواج فساد و دروغ معترض هستند، خواهان تغییراتی هستند که به آنها مجال می دهد با حاکمیت بر سرنوشت خود، این سرنوشت تحمیلی از سوی کارگزاران بی کفایت را تغییر دهند. ... ملت دوست ندارد که این چنین نامه هایش، پیام هایش، گفتگوهای تلفنی اش و پیامک هایش در معرض شنود قرار گیرد. ملت ما آگاه و رشید است و دوست ندارد عده ای معدود به نام ملت، آزادی های ملت را محدود کنند، حقوق اساسی آنرا تعطیل کنند، روزنامه هایش را ببندند و هر روز دستورالعمل های آمرانه برای نوشتن، گفتن و شنیدن صادر کنند. باید به هر طریق ممکن از سوی جنبش سبز در سطح کشور و در میان همه اقشار، این آگاهی به مردم برسد که این خواست ملت، خواست جنبش سبز هم هست و نه تنها خواست آن است بلکه این مطالبات را همگانی کند. این مطالبات کاملا اسلامی و عین قانون اساسی و کاملا منطبق با مردم ساالاری دینی ماست. این خواسته ها نه جنبه ضدشرعی دارند که باعث فرمان تیر و قتل و زندانی شود، نه جنبه ضدملی و نه جنبه ضد نظام. این ها حقوق مردم هستند و به همین دلیل مردم از آن حمایت می کنند. آزادی، حقوق بشر، رفع تبعیض ها، تحمل عقاید و نظریات مختلف، مقابله با فساد و تباهی و قانون گریزی، مواردی نیستند که پیگیری آنها چه در سطح خیابان و چه از طریق رسانه ها جرم باشد. برعکس، جلوگیری از طرح این مطالبات، علامت استبداد و تحریف اهداف انقلاب اسلامی است که با شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی پیروز شده است.
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 20:54:45 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p100.html</guid>
</item><item>
<title>جایی برای جمع شدن!</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p99.html</link>
<description>چهارشنبه ها، از ساعت 19 تا 21 در دبیرستان پسرانه رشد (میدان چیذر، خیابان حکمت، بعد از ماست بندی قدح) کلاس تفسیر نهج البلاغه برگزار می شود. استاد کلاس، آقای مصطفی دلشاد&amp;nbsp; تهرانی و بانی برگزاری کلاس، مجمع احیای فضیلت دینی است. 
دیشب دومین شب برگزاری کلاس بود. موضوع این دوره، فرمان امام به مالک اشتر بود و آقای دلشاد چند بند فرمان امام را خواند و صحبت هایی کرد که الان آن صحبت ها موضوع این نوشتار نیست. من می خواهم درباره جلسه پرسش و پاسخ دیشب بنویسم. آدم واقعا بعضی وقت ها از دست سوالات و سوال کننده ها می خواهد جیغ بکشد. 
مجری که برای خودش حق وتو قائل بود؛ قبل از خواندن سوالات کتبی، یک سوال شفاهی پرسید. موضوع سوال هم این بود که بالاخره امام علی طرفدار حکومت توتالیتر بود یا جکومتی را می پسندید که دولت در آن نقش حداقلی دارد؟ یکی هم نبود بگوید مومن! مگر آن دوره عقل بشر به این چیزها می رسید؟ اقای دلشاد می گفت امام علی معتقد بوده است دولت باید بستر مناسب فعالیت را آماده کند. خب! این حداقل را که همه حکومت ها قبول دارند. دعوای این روزها بر سر اندازه بستر سازی و ضریب نفوذ دولت است. اما طرف قانع نمی شد. احتمالا دنبال حدیثی می گشت که بگوید حکومت جمهوری از حکومت پادشاهی بهتر است.
عده ای هم دنبال&amp;nbsp; آن بودن د که سوال های سیاسی بپرسند و بحث ها را به مباحث روز جامعه مرتبط کنند. بدون آن که در نظر بگیرند که آقای دلشاد از سیاسی شدن فضا می پرهیزد. یعنی، آن ها سوال سیاسی می پرسیدند و آن بنده خدا هم، یک گوشش در بود و یکی دروازه و به صورتی نرم، از جواب دادن در می رفت!
می خواهم بگویم نیازی نیست هر جا که می رویم فضا را سیاسی کنیم و یا آنقدر سخنران را تحت فشار بگذاریم تا آن چیزی را که می خواهیم بشنویم؛ به زبان بیارد. بیاییم&amp;nbsp; بعضی جاها را حفظ کنیم. یعنی، این افتخار نیست که همه محافل مذهبیمان به خاطر انگیزه های سیاسیمان بسته شود. نیازی نیست همه حرف ها را مخاطب بی پرده بگوید. او قاعده کلی را که بگوید کافیست. بد نیست که زحمت تشخیص مصداق را خودمان بکشیم.
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 20:16:59 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p99.html</guid>
</item><item>
<title>یک کتاب</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p97.html</link>
<description>به نظرم افتخار خیلی بزرگی است که نفر اولی باشی که کتابی را از کتابخانه امانت می گیری. مخصوصا برای من که همیشه کتاب های خاک خورده حسینیه ارشاد را بیرون می کشم، این که نفر اولی باشم که کتابی را امانت می گیرم، خیلی لذت بخش است. آخرین کتابی که از کتابخانه امانت گرفته ام نامش Black American of achievement legacy edition Barak Obama president نام دارد و در سال 2008 توسط&amp;nbsp; نشر Chelsea house منتشر شده است. نویسنده کتاب Heather Lehr Wagner است. کاغذ کتاب گلاسه است و سرشار از عکس های رنگی از اوباما و سفرها و سخنرانی هایش&amp;nbsp; است. این کتاب به کتابخانه اهدا شده است و من اولین نفری هستم که آن را امانت گرفته ام.
کتاب را که بخوانید، ایمان می آورید که احمدی نژاد راست گفته است که می تواند مدیریت جهان را تغییر دهد! انگار که اوباما ترجمه سخنرانی های انتخاباتی احمدی نژاد در دوره نهم را آمریکایی کرده (به قولی بومی سازی کرده) و توسط آن سخنرانی ها رای جمع کرده است. مخصوصا آن جا که می&amp;shy;گوید:
I know I haven’t spent a lot of time learning the ways of Washington. But, I’ve been there long enough to know that the ways of Washington must change.[1]
یا این عبارت:
In the speech he also drew a line between older politicians – many of them his rivals for the presidency- and what he described at ‘a new generation’, “stating that the time had come for new generation to answer the call to service.[2]
در تمام کتاب، متاسفانه، بدبختی های اوباما و پدرش به ریشه اسلامی خانواده بر می گردد. مسلمان بودن پدربزرگ اوباما دلیل چند همسر گزینی او و بداخلاقیش عنوان شده است. البته باید بگویم که پدربزرگ اوباما که اونیانگو نام داشته است برای انگلیس ها کار می کرده است.
بحثم اوباما نیست. بحثم این است که این روزها، انگار تمایل به تغییر ارباب قدرت و بد جلوه دادن همه پیشینیان خواستگاهی جهانی پیدا کرده است. یعنی، هر کس برنده تر است که حرفش همه فهم تر باشد و به ادبیات عامه مردم نزدیک تر باشد (شاید اسمش پوپولیست است. شاید). با توده گرایی صرف مخالفم. اما، به نظرم صاحبان فکر و اندیشه باید از دیواری که دور خود کشیده اند به در آیند و فاصله ی خود با توده مردم را کم کنند. باید حرف های روشنفکرانه شان را به زبانی بزنند که همه مردم یا اکثریت مردم بفهمند. باید نیازهای توده را در نظر بگیرند و برای آن ها نظریه پردازی کنند. مثلا، در همین جنبش سبز خودمان، باید نیازهای قشر کارگر در نظر گرفته شود.&amp;nbsp; باید خبر اعتراضات و دستگیری های آن ها هم پوشش داده شود. یعنی، باید کم کاری و یا عدم دسترسی کارگران به رسانه های جمعی توسط آن ها که دسترسی دارند، جبران شود تا این جنبش در نظر مردم به جنبشی تبدیل شود که درد مردمی دارد و سطوح مختلف جامعه باورش کنند. تنها با گوشه ای نشستن و کتاب خواندن و نظریه های آکادمیک دادن نمی شود پیش رفت. باید گاهی هم با مردم پایین دست و اقشار ضعیف جامعه نیز هم سفره بود. &amp;nbsp;
پ.ن. منظورم این نیست که تا به حال کاری درباره انعکاس اخبار جامعه کارگری صورت نگرفته است. می گویم باید روی این موضوعات بیشتر کار شود.
&amp;nbsp;




[1] &amp;nbsp;صفحه 3 کتاب. این جمله به شدت مرا یاد یکی از اولین سخنرانی های آقای احمدی نژاد بعد از انتخابات نهم می کند که گفته بود انگار من وارد منطقه ممنوعه شده ام.

[2] &amp;nbsp;صفحه 4 کتاب</description>
<pubDate>Mon, 22 Feb 2010 20:52:26 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p97.html</guid>
</item><item>
<title>بدعت</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p96.html</link>
<description>جمله «اشهد ان علیا ولی الله» جزو اذان و اقامه نیست؛ ولی خوب است پس از «اشهد ان محمدا رسول الله» به قصد قربت گفته شود.
این حکم فقهی را در بخش اذان و اقامه رساله ها می توانید پیدا کنید. دو نکته این حکم خیلی مهم است: 1- جزو اذان و اقامه نیست و 2- به قصد قربت گفته شود. یعنی، اگر نگویی اشکالی ندارد. اگر هم خواستی بگویی باید قصد قربت داشته باشی. حالا، نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای از سر ذوق باب کرده است که تا موذن به «اشهد ان علیا ولی الله» می رسد، باید صلوات فرستاده شود. آنقدر هم این قضیه زود باب شده است که در همه مساجد محل ما و حتی در امام زاده صالح هم مردم بلند بلند صلوات می فرستند.
احتمالا، همیشه بدعت ها همین طوری گذاشته شده اند. یک نفر نادانی کرده و یا مثلا ذوق به خرج داده و دیگران هم به جای مخالفت، موافقت نموده اند.
---
دیشب این شعر حافظ کلی فکر من را به خودش مشغول کرد:
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
غم دنیای دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز کف ساقی مهوش باشد
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 19:55:52 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p96.html</guid>
</item><item>
<title>در میان مردگان</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p92.html</link>
<description>قسمت خدمات کامپیوتری وغسالخانه بهشت زهرا به قول بابا گمرک ترخیص اموات است. آداب و رسومی دارد این وصول میت و تحویلش به گور! البته نام ریاضی این آداب فرایند است! فرآیند تحویل گرفتن میت و تحویل دادنش به سینه خاک!
گاهی یک ساعتی طول می کشد که مرده از آن در بیرون بیاید و بر جسدش نماز خوانده شود. صاحبان عزا تمام این یک ساعت یا در محوطه اطراف راه می روند و یا چشم به مانیتورهایی می دوزند که هر لحظه اعلام می کند هر جسد در کدام مرحله فرآیند به سر می برد.
این مدت یک ساعت زمان خوبی است که میان خانواده های مصیبت دیده بچرخی و ببینی آن ها چه می گویند و چه می کنند؟ زمانی که هنوز مرده غسل داده شده و کفن پوش تحویل داده نشده است؛ همه تقریبند ساکتند. برخی (تعداد انگشت شماری) آرام با خودشان گریه می کنند و برخی دیگر هم سر بر شانه دیگری گذاشته و می گریند. اما، وقتی جسد را برای نماز خواندن و تدفین تحویل می دهند ... اغلب زن ها زبان می گیرند و خودشان را می زنند و .... تابوت که حرکت می کند، آنقدر روی شانه تشییع کنندگان به چپ و راست کج می شود که مدام می ترسی جنازه بیفتد پایین!
غسالخانه و حواشیش تنها نقطه ای است که آدم ها بدون ترس در میان مرده ها می لولند!
گاهی در آن زمانی که باید به انتظار سپری کنی، چیزهایی می بینی و می شنوی که تا مدت ها پشتت را می لرزاند. مثلا، بازمانده ای با پشم گریان به دیگری می گفت: «ازش بگذر» و دومی هم در حالی که گریه می کرد جواب می داد: «تو تونستی بگذری که من بگذرم؟»؛ مرد دیگری در حالی که سیگار می کشید و هق هق گریه اش بلند بود به خانمی که کنار دستش نشسته بود می گفت: «باور کن هنوز جیگرم خنک نشده. یه کم آروم شدم ولی، هنوز دلم خنک نشده!»&amp;nbsp; اینها را که شنیدم، چندین بار از خودم پرسیدم واقعا چند نفر هستند که حتی با مردن من هم نخواهند مرا بخشید؟ بعد، حساب کردم که از چه کسانی باید حلالیت بطلبم. اگر با مرگ من هم جگرشان خنک نشود، چی؟ 
پ.ن.1: گاهی وقت ها خوب است حواسمان به مرگ باشد.
پ.ن.2: بیاییم از خودمان خاطره به جا بگذاریم. خاطره ای که بشود مدام به سادش آورد. خاطره ای که ارزش گریه کردن داشته باشد. خاطره خوب!
پ.ن3: وصیت نامه یک دیوانه را هم بخوانید. نمی دانم نویسنده واقعیش کیست ولی قدیمی ترین نسخه ای از آن را که در اینترنت پیدا کردم مربوط به اینجاست.
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 18:02:05 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p92.html</guid>
</item><item>
<title>بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم؟</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p90.html</link>
<description>منتی سر کسی نیست!این نوشته تحفه ای هم نیست!اصلا قصد نوشتنش را هم نداشتم!پیامکی رسید همه چیز زیر و رو شد:زائری بارانیم آقا به دادم می رسی؟بی پناهی خسته ام تنها به دادم می رسی؟گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگیمضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟من دخیل التماسم را به چشمت بسته امهشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی--یعنی انصافا خیلی رو دارم که ازت ناامید نمی شم ولی تو هم بدون که این رسم روزگار نیست. ما مثلا همسایه ات بودیم. نون و نمکی با هم خورده بودیم. این رسمش نبوداین رسمش نیستاگر کاری از دستت بر نمیاد بگو بر نمیاداین همه دستک دفتر برای چی؟این همه ملک و املاک برای چی؟ برای کی؟--در ضمن خودم هم میدانم که هفتمین دردانه زهراییشاعر نمیدانسته است. تقصیر من نیست</description>
<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 22:10:06 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p90.html</guid>
</item><item>
<title>قسم به اسم ازادی</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p89.html</link>
<description>مثل هر سال آمده بودیم راهپیمایی. ولی این بار تحت الحفظ. در راهپیمایی های قبلی همیشه زیر دست و پای ملت له می شدیم و&amp;nbsp; انقدر تنمان به تن محرم و نامحرم می خورد که تا 22 بهمن سال بعد خودمان را توجیه می کردیم که شرعا باید راهپیمایی برویم یا نباید برویم؟! راهپیمایی رفتن ارزش این همه به هم مالیده شدن را دارد یا نه؟ اما، امسال! از همان اول میدان تو بودی و دوستانت که سواره و پیاده، باتوم به دست، کابل در دست، دوربین در دست، با لباس فرم یا بی لباس فرم، یا ایستاده بودید و یا با موتور رژه می رفتید و ما هم احساس می کردیم که از شما سان می بینیم. چه سان دیدنی! 
راستی! چرا دوستان و هم لباسانت باتوم هایشان را در هوا می چرخاندند؟ چرا سر تفنگ هایشان رو به بالا بود؟ چرا وقتی وارد میدان شدیم قفسی دیدیم پر از آدم؟ یک لحظه فکر کردم برای ترساندن ما یک عده از نیروهایتان را بدون لباس فرم در آن قفس نشانده اید. آخر آن چند نفری که من دیدم همه قیافه ای ورزشکاری داشتند! البته، یک خانم چادری هم میانشان بود. همه اما آرام و بی صدا. انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است و انگار که طبیعی است! ولی، انگار نمایش نبود. واقعا دستگیر شده بودند.
مسجد هم دست دوستانت بود و از بالای سردرش از ما عکس می گرفتند. بماند که چند نفر دیگر هم بودند که با موتور می آمدند رو به رویمان می ایستادند و عکس می انداختند. بزرگترهایی که با ما بودند و از قضا زندان های شاه را هم درک کرده بودند؛ مدام تذکر می دادند که رویتان را بگیرید. پشتتان را بکنید. از ما گذشته است. شما مراقب باشید. ولی، ما که کاری نداشتیم. آمده بودیم به جشن پیروزی انقلابی که در آن هیچ نقشی نداشتیم. ولی، به خدا! ما همان سربازان در گهواره خوابیده خمینی بودیم که بزرگ شده ایم. تو هم از جنس مایی. از فرزندانی که سرباز زاده شده اند!
بگذریم! هم لباسانت پشت سر ما ره افتادند و فریاد می زدند که به ما کاری ندارند؛ ولی، نباید ساکن یک جا بایستیم و باید راه بیفتیم. ما یواش با هم حرف می زدیم و از دوستانت دور می شدیم که به تو رسیدیم. در میان نگاه های مبهوت مردمی که از هم لباسانت خوف داشتند، تو آرام و متین و در همان لباس خوفناک یگان ویژه دست پیرمردی را گرفته بودی و داشتی او را از میدان رد می کردی. پیرمرد به تو اعتماد کرده بود و دستانش را به تو سپرده بود. او را از میان درختان دور میدان رد کردی. از بلندی میدان همگام با او پایین آمدی. در طی رد شدن از عرض خیابان، دستانش را مهربانانه فشرده بودی و او را به میان ما هدایت کردی. دقایقی بعد، او در میان ما بود و با ما راه می آمد. به خدا من ترسیدم. ترسیدم که هم لباسانت حمل بر تمسخر کنند و الا برایت بلند دست می زدم! دوست داشتم صدایت کنم و ازت تشکر کنم! باز هم ترسیدم. امان از این ترس که اینقدر آدم را ذلیل می کند. 
از راهپیمایی برگشته ایم و من هنوز به تو فکر میکنم. به تو که با رفتارت نشان دادی که در میان آن لباس های خوفناک و در میان آن آدم ها که مثل سنگ بی روح ایستاده بودند، یک&amp;nbsp; نفر هست که قلبش با مردم است. نشان دادی که آدم در همه حال و همه لباسی می تواند و باید مهربان باشد. تو را می ستایم! هر چند که نمی شناسمت.
راستی! ما که آنجا بودیم برای انقلابمان و وطنمان آنجا بودیم. تو و هم لباسانت هم برای انقلاب و وطنت. پس چرا انقدر روش هایمان با هم تفاوت دارد؟ چرا ما دست خالی بودیم و هم لباسان تو تفنگشان را سر بالا و به سوی مردم نشانه رفته بودند؟ چرا ما&amp;nbsp; دست خالی بودیم و هم لباسان تو باتوم هایشان را در هوا می چرخاندند و پز می دادند؟ چرا آن ها حق داشتند بترسانند؟ چرا ما باید می ترسیدیم؟ به نظرت ما باید در شهر خودمان و در وطن خودمان از نیروهایی که از مالیات ما و نفت ما ارتزاق می کنند، بترسیم؟ چرا؟
راستی! آن سوی میدان که عده ای دیگر از هم لباسانت ایستاده بودند (البته لباس هایشان از لباس های تو هم مجهزتر بود) پسرک سه ساله ای که از این بادکنک های دراز در هم تنیده شده دستش بود؛ با بادکنکش به جنگ نیروهای مسلح کنار خیابان آمده بود و با آن بادکنک به پای یکی از هم لباسانت می کوبید. پدر و مادرش با ترس پسرک را دورمی کردند و پسرک همچنان مشغول بود. انگار که شمشیری در دست دارد. سرباز مثلا مضروب، حواسش به پسرک نبود ولی خیلی از مردمی که آن صحنه را دیدند کلی از کار پسرک کیف کردند. تو می دانی چرا؟
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Thu, 11 Feb 2010 15:13:33 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p89.html</guid>
</item><item>
<title>دو گانه</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p88.html</link>
<description>1-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; میر حسین موسوی: 
·&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جنبش سبز جنبش جوانی است که در آن جوانان سهم بسیار بالایی دارند.
·&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باید خردگرایی را در منار شور جوانان اعم از زن و مرد&amp;nbsp; حفظ کنیم.
·&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باید حالت ناصحانه، شفقت و دلسوزی خود را نسبت به نظام از دست ندهیم.
·&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جنبش سبز با همه دوست است. با کارگران، معلمان، جنبش زنان دوست است. حتی با کسانی که عقاید ما را ندارند دوست است. چون بخشی از ملت ما هستند و آنان برادران و خانواده ما هستند. جزو ملت ما هستند و ما با همه آن ها دوست هستیم. 
2-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مدتی هست موضوعی فکر من را به خودش مشغول کرده است: امرار معاش خانواده های زندانیان سیاسی.&amp;nbsp; آیا کسی تا به حال به این موضوع فکر کرده است؟ راهکاری دارد. به جساب بانکی خودم فکر کرده ام ولی ظاهرا قبلا امتحان ش ده و نتیجه اش&amp;nbsp; مسدود شدن حساب و بلوکه شدن پول ها بوده است. با توجه به این که برخی از بازداشت شدان اخیر، نان آور خانواده شان بوده اند و با اسیر شدن آن ها، خانواده هایشان علاوه بر رنج نبود آن ها با فقر به صورت ملموسی دست و پنجه نرم می کنند و با توجه به دولتی بودن نظام اقتصادی ما و حرمت نداشتن حریم خصوصی و امنیت نداشتن اقتصاد بخش خصوصی و با توجه به شرایط بد اقتصادی فعلی، چگونه می توان به خانواده هایی که به خاطر جنبش سبز متزلزل شده اند؛ کمک کرد؟ لطفا اگر به این سوال جواب نمی دهید، حداقل به این&amp;nbsp; موضوع فکر کنید. 
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Mon, 8 Feb 2010 21:32:37 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p88.html</guid>
</item><item>
<title>خوشه بندی یا طبقه بندی (5)</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p87.html</link>
<description>مردم ایران یا ساکن شهرند، یا روستا و یا عشایرند. این مردم نیازهای اقتصادی متفاوتی دارند و شاید به قول اقتصادی ها بتوان گفت که مطلوبیت های متفاوتی دارند. این روزها البته به صورت دقیق تر باید گفت مردم یا در شهرهای صنعتی زندگی می کنند، یا در شهرهای غیر صنعتی، یا در روستا و یا در ایل (البته جمعیت ایل های کوچ رو به خاطر سیاست های یکجا نشینی، رو به کاهش است). پس در حالت کلی و به صورت نا نوشته جامعه ایرانی از لحاظ نوع زندگی، چهار طبقه دارد. راه درست خوشه بندی آن بود، که در هر یک از طبقات موجود، سه خوشه خوب، متوسط و ضعیف یا خوشه 1، خوشه 2 و خوشه 3 مشخص شوند و سیاست گذاری اقتصادی برای آن ها به عمل آید.
بی توجهی به طبقات موجود در جامعه باعث می شود که اعضایی که درون یک خوشه قرار می گیرند خیلی به هم نزدیک نباشند و چون اعضای درون خوشه ها، انسان ها هستند و توان اعتراض دارند، اعتراض می کنند.
نکته بعدی که سبب ایجاد اعتراض می شود همان بحث تخصیص است. یعنی بعد از آن که خوشه ها به عنوان طبقه معرفی شده اند، حالا اگر قرار باشد طبقه یک فرد جدید مشخص شود و آن فرد از نظر مشخصات اقتصادی در شرایطی باشد که به 2 خوشه بشود تخصیص داده شود چه باید کرد؟ در این حالت، آمار تصادف را پیشنهاد می کند. یعنی سکه ای را پرتاب می کنیم. اگر شیر آمد، فرد به یک طبقه و اگر خط آمد به طبقه دیگر تخصیص داده می شود. حال دو نفر را در این شرایط فرض کنید که به دو طبقه متفاوت تخصیص داده شده اند. باز هم هر دو نفر به شرایط خود معترضند. 
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Sun, 7 Feb 2010 19:07:03 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p87.html</guid>
</item><item>
<title>خوشه بندی یا طبقه بندی (4)</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p85.html</link>
<description>برای آشنایی بیشتر با خوشه بندی بهتر است مثالی عملی ذکر شود. داده های ذیل را در نظر بگیرید:





10

13

11

12&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 

11

10

4

3

2

3

2

1

X


15

16

17

18

17

16

5

9

8

6

7

8

Y
&amp;nbsp;
نمودار پراکندگی این دو متغیر به صورت ذیل است:
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
به وضوح دیده می شود که داده های فوق دو خوشه مجزا هستند. حال همین داده ها را توسط نرم افزار SPSS به دو روش سلسله مراتبی و k- میانگین خوشه بندی می کنیم. نتایج خوشه بندی به قرار ذیل است:
الف) روش سلسله مراتبی (نمودار دندوگرام)
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;Dendrogram using Average Linkage (Between Groups)
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;Rescaled Distance Cluster Combine
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;&amp;nbsp; C A S E&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 0&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 5&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 10&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 15&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 20&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 25
&amp;nbsp; Label&amp;nbsp; Num&amp;nbsp; +---------+---------+---------+---------+---------+
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 8&amp;nbsp;&amp;nbsp; òø
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 10&amp;nbsp;&amp;nbsp; òú
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 9&amp;nbsp;&amp;nbsp; òôòø
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 11&amp;nbsp;&amp;nbsp; ò÷ ùòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòø
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 7&amp;nbsp;&amp;nbsp; òûò÷&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ó
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 12&amp;nbsp;&amp;nbsp; ò÷&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ó
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 3&amp;nbsp;&amp;nbsp; òûòø&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ó
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 6&amp;nbsp;&amp;nbsp; ò÷ ó&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ó
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 2&amp;nbsp;&amp;nbsp; òø ùòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòòò÷
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 4&amp;nbsp;&amp;nbsp; òú ó
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 1&amp;nbsp;&amp;nbsp; òôò÷
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 5&amp;nbsp;&amp;nbsp; ò÷
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
ب) روش k- میانگین
در این روش مقدار k انتخابی است. یک بار برای k=2 و یک بار برای k=3 این کار انجام می شود.
ب-1) k=2
اعضای درون هر خوشه عبارتند از:
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; Cluster Membership
&amp;nbsp;





Case Number

Cluster

Distance


1

2

4.243


2

2

2.828


3

2

1.414


4

2

3.606


5

2

4.123


6

2

.000


7

1

2.828


8

1

1.414


9

1

.000


10

1

1.414


11

1

2.236


12

1

3.606
&amp;nbsp;
که تعداد اعضای هر خوشه 6 تا است و با واقعیت داده ها منطبق است.
ب-2) k=3
اینبار اعضای درون هر خوشه عبارتند از:
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; Cluster Membership
&amp;nbsp;





Case Number

Cluster

Distance


1

1

.000


2

1

1.414


3

3

1.414


4

1

1.000


5

1

2.236


6

3

.000


7

2

2.828


8

2

1.414


9

2

.000


10

2

1.414


11

2

2.236


12

2

3.606
&amp;nbsp;
و فاصله بین مراکز خوشه ها عبارتند از:
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; Distances between Final Cluster Centers
&amp;nbsp;





Cluster

1

2

3


1

&amp;nbsp;

12.501

2.915


2

12.501

&amp;nbsp;

13.408


3

2.915

13.408

&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
در این حالت دو زوج مرتب (6و3) و (5و4) در خوشه شماره 3 قرار گرفته اند.
نتیجه گیری: اگر اطلاعات و شناخت ما از جامعه درست نباشد و تنها بر مبنای حدس و گمان اقدام &amp;nbsp;به خوشه بندی نماییم؛ امکان خوشه بندی اشتباه بسیار زیاد است.
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Fri, 5 Feb 2010 21:53:58 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p85.html</guid>
</item><item>
<title>خوشه بندی یا طبقه بندی (3)</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p84.html</link>
<description>قبل از ادامه بحث باید این نکته را متذکر بشوم که این مباحث به هم پیوسته است و نتیجه را در آخرین قسمت این نوشتار بجویید. سعی هم می کنم از محاسبات ریاضی چشم بپوشم و فقط توضیحات ابتدایی را بگویم. توضیحاتی که متخصصان همه رشته ها بتوانند تصوری ابتدایی از خوشه بندی و رده بندی پیدا کنند.
اما ادامه ماجرا. خیلی وقت ها هست که ما از خوشه بندی برای رده بندی استفاده می کنیم. یعنی چی؟ یعنی حدس می زنیم که در نمونه ما دسته ای از داده ها حول نقطه ای متمرکزند و بعد این توده های نقاط از هم فاصله دارند. خب! این تصور از داده ها (متاسفانه این تصور در داده های دو بعدی رخ می دهد. برای داده هایی که بیش از دو بعد دارند، ترسیم داده ها در فضا ممکن نیست) سبب می شود که ما به خوشه بندی روی بیاوریم. در این حالت بهترین روش خوشه بندی روش k- میانگین است. اگر تعداد توده ها مشخص باشد، k در حقیقت همان تعداد توده هاست. ولی، اگر تعداد توده ها مشخص نباشد باید از طریق ملاحظاتی دیگر مثل صرفه اقتصادی اقدام به خوشه بندی نمود.
بعد از آن که تعداد خوشه ها و اعضای آن مشخص شد؛ می توان هر خوشه را به عنوان یک رده یا طبقه در نظر گرفت. البته، این در نظر گرفتن به همین سادگی که گفته می شود نیست.
چرا؟
چند دلیل دارد. یکی از مهمترین دلایل آن است که ابتدای امر باید از صحت نوع نمونه گیری خود مطمئن باشیم. دلیل دیگر آن است که باید بررسی کنیم که خوشه های ما که حالا دیگر به رده تبدیل شده اند ایا داده های قبلی رابه درستی به رده خود تخصیص می دهند یا نه.
این مطلب همچنان ادامه دارد.
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Tue, 2 Feb 2010 21:41:07 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p84.html</guid>
</item><item>
<title>خوشه بندی یا طبقه بندی (2)</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p82.html</link>
<description>گفتم که روش های خوشه بندی، روش هایی هستند که به تعداد مشاهدات وابسته اند. دو روش کلی برای خوشه بندی وجود دارد: 1- روش خوشه بندی سلسله مراتبی (hierarchical clustering methods) و 2- روش های غیر سلسله مراتبی (nonhierarchical clustering method). روش های خوشه بندی سلسله مراتبی عبارتند از: 1- پیوند تکی یا نزدیکترین همسایه، 2- پیوند کامل و 3- پیوند متوسط. نتیجه این نوع خوشه بندی در نمودارهایی که دندوگرام نامیده می شوند؛ تصویر می شوند. اما، رایج&amp;nbsp; ترین روش خوشه بندی سلسله مراتبی روش k-میانگین است.
اما طبقه یا رده چیست؟ 
یکی دیگر از روش های مهم آماری در مواجهه با مشاهدات چند متغیری، تشخیص طبقه یا رده مجموعه ای از متغیرها&amp;nbsp; و سپس تخصیص یک مشاهده جدید به طبقات مشخص شده است. در صفحه 593 کتاب «تحلیل آماری چند متغیری کاربردی» نوشته شده است: «تحلیل ممیزی و رده بندی تکنیک های چند متغیری هستند که با جدا کردن مجموعه های متمایز اشیا (یا مشاهدات) و با تخصیص دادن اشیا (یا مشاهدات) جدید به دسته های تعریف شده قبلی سرو کار دارد. طبیعت تحلیل ممیزی نسبتا توضیحی است. ... . روش های رده بندی کمتر توضیحی هستند. بدین مفهوم که این روش ها به قواعد خوش تعریفی منتهی می شوند که برای تخصیص اشیا جدید مورد استفاده قرار می گیرند.» در ادامه نیز به عنوان هدف رده بندی (طبقه بندی) گفته شده است: «تاکید ما روی به دست آوردن قاعده ای است که از آن بتوان برای تخصیص بهینه یک شی جدید به رده های مشخص استفاده کرد.»
حال، سوال اینجاست که اگر در طرح خوشه بندی یا به نظر من طبقه بندی که این روزها گل همه مباحث روز است، قواعد&amp;nbsp; تخصیص بهینه یک فرد به طبقه ها مشخص شده است؛ چرا این طرح انقدر معترض دارد؟ آیا در اجرای طرح، باز هم واژگان از نو تعریف شده اند و یا از همان تعاریف رایج که همه مردم آن را می فهمند استفاده شده است؟
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Sun, 31 Jan 2010 22:41:00 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p82.html</guid>
</item><item>
<title>خوشه بندی یا طبقه بندی؟</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p81.html</link>
<description>ما را به سخت جانی خود این گمان نبود! و واقعا هم نبود! 
چند سال پیش همکاری داشتم که که دانشجوی دوره کارشتاسی ارشد اقتصاد در یکی از دانشگاه های صاحب نام بود. &amp;nbsp;گاهی که با من از سیاست های اقتصادی دولت نهم حرف می زد، با اندوه می گفت که خیلی از اقتصاددانان خوب از دست این سیاست های غلط اقتصادی سکته کرده اند! این روزها، اما، نوبت آن رسیده است که آماردان ها هم سکته کنند. هرچند که در این سرزمین مزد گورکن از مزد آزادی آدمی بیشتر است!!
این روزها انقدر بحث خوشه و خوشه بندی داغ است که هیچ کس به غلط عمدا مصطلح شده «خوشه» توجه نمی کند. اما، محض احتیاط، شما را ارجاع می دهم به کتاب «تحلیل آماری چند متغیری کاربردی» نوشته ریچارد آ. جانسون و دین دبلیو. ویچرن که توسط دکتر حسینعلی نیرومند ترجمه و توسط دانشگاه فردوسی مشهد منتشر شده و با تقریب خوبی بهرتین مرجع فارسی موجود در خصوص خوشه بندی، طبقه بندی و ... است. در مقدمه فصل دوزادهم این کتاب، در صفحه 685، نوشته شده است: «دسته بندی کردن یا خوشه ای کردن با روش های طبقه بندی مورد بحث در فصل گذشته فرق دارد. طبقه بندی کردن به تعدادی از دسته های معلوم مربوط می شود و هدف عملی تخصیص مشاهدات جدید به یکی از این دسته هاستو تحلیل خوشه ای یک روش قدیمی است که در آن هیچ فرضی در مورد تعداد گروه ها یا ساختمان آن ها در نظر گرفته نمی شود. دسته بندی کردن بر اساس مشابهت ها یا فواصل (عدم مشابهت ها) انجام می شود. در این جا ورودی های لازم اندازه های مشابه یا داده هایی هستند که از آن می توان شباهت ها را محاسبه کرد.»
خب! برگردیم به روزگار خودمان. چندی پیش، مردم فرم هایی را پر کرده اند و در آن اطلاعات اقتصادی خانوارشان را به مرکز آمار اعلام نموده اند. حالا از طریق sms مطلع می شوند که به کدام خوشه تعلق دارند. با توجه به تعریف بالا، آن ها در حقیقت به طبقه ای تخصیص داده می شوند. یعنی عملا به آن ها اعلام می شود که به کدام طبقه تعلق دارند. اما، از آن جا که استفاده از اصطلاح درست طبقه، نظام طبقاتی را در اذهان زنده می کند و مردم را به واکنش وا می دارد؛ اصطلاح نادرست خوشه بندی جایگزین اصطلاح طبقه بندی شده است. 
نکته مهم آنجاست که روش های خوشه بندی متاثر از تعداد اعضای جامعه (N) و یا اعضای نمونه (n) است. مثلا، فرض کنید n شی داریم که یکی از آن ها X نام دارد. این اشیا را به 3 خوشه تقسیم کرده ایم. فرض کنید X در خوشه 1 قرار داشته باشد. حالا اگر به تعداد اشیایی که داشتیم یکی اضافه کنیم (n+1 شی داشته باشیم) و دوباره اشیا را به 3 خوشه تقسیم کنیم، آنگاه ممکن است شی X دیگر در خوشه 1 قرار نداشته باشد. بنابراین، اگر همه افراد جامعه اقدام به پر کردن فرم های اطلاعات اقتصادی خانوار کنند، ممکن است خوشه بندی ها تغییر کند
(این مطلب ادامه دارد)
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 22:50:02 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p81.html</guid>
</item><item>
<title>حرف حساب</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p79.html</link>
<description>واحد اندازه گیری در نظام اسلامی ولایت فقیه است
&amp;nbsp;
این جمله قصار را آقای آقاتهرانی نماینده دور هشتم مجلس فرموده اند. حالا با این ریاضی دان ها می خواهید حتما خوشه بندی ها هم درست از آب دربیاید و تورم هم یک رقمی بشود و بیکاری هم صد البته به صفر میل کند؟
&amp;nbsp;
پ.ن.1: عزیز دل انگیز! ریاضی بلد نیستی، خب! حرف از مقیاس و اندازه گیری نزن. چیزی می شود؟ واحد اندازه گیری چه چیزی ولایت فقیه است؛ قد، وزن، مسافت، چی؟
پ.ن.2: بگو چرا این ها حرف حسابی نمی زنند. حساب بلد نیستند.
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Tue, 26 Jan 2010 20:20:28 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p79.html</guid>
</item><item>
<title>نماز</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p78.html</link>
<description>دم این دولت کریمه گرم که مرا حتی از مسجد رفتن هم بیزار کرد.
پ.ن. دلم برای یک نماز دلچسب لک زده است!
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 18:09:38 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p78.html</guid>
</item><item>
<title>برق گرفتگی</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p77.html</link>
<description>چند باري قبل از اين برق مرا گرفته بود ولي، امشب چيز ديگري بود! چنان محکم گرفته بود که آه از نهادم بلند شد!
پ.ن. سوختگي بر اثر برق گرفتگي هم جالب است. هر چه به انگشت سوخته ام نگاه مي کنم، نمي توانم نوع سوختگي را توصيف کنم. فقط ميدانم که انگشتم الان پر از تاول هاي ريز است.
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Sun, 17 Jan 2010 18:32:12 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p77.html</guid>
</item><item>
<title>روزی که آهستان فیلتر شد!!</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p76.html</link>
<description>این روزها برای پرهیز از یک جانبه نگری وبلاگ های برخی از دوستان ساکن جزیره 63% را هم می خوانم. هر چند که خواندن مطالبشان سخت است ولی تمرینی است برای تحمل مخالف! همانطور که شنیدن حرف های شریعتمداری و زاکانی در برنامه رو به فردا سخت است ولی، آن هم تمرینی است از نوعی دیگر.
یکی از این قبیل وبلاگ هایی که جزو خوانندگان خاموشش هستم؛ وبلاگ آهستان است که جناب آقای امید حسینی آن را می نویسد. ایشان در جدیدترین پستشان خبر داده اند که فیلتر شده اند. البته من چون از طریق خبرخوان آهستان را می خوانم از فیلتر شدن وبلاگ با خبر نشدم و اگر نگفته بود هم با خبر نمی شدم. ولی، اعتراف می کنم که از شنیدن خبر فیلتر شدن آهستان خوشحال شدم. علت این خوشحالی هم تنگ نظری نیست. یعنی فکر نکنید دلم خنک شده است که وبلاگی فیلتر شده است. نه! اینجا نه ارث پدر من است و &amp;nbsp;نه پدر دیگران. خوشحالم!.از این جهت که ما هی فریاد میزدیم فضای سیاسی تنگ است؛ هی می گفتند شا بیقواره چاق شده اید. رژیم شما را بگیرد (شاید هم شما رژیم بگیرید!) به این فضا برازیده می شوید (عین رگرسیون که به مجموعه ای از نقاط برازیده می شود.)! حالا انقدر تنگی فضای سیاسی مشهود شده است که وبلاگی مثل آهستان که اصولا کارش کوبیدن مشت محکم و ماهیتش ذوب شدگی است، همین که جسارت می کند و به محضر هفته نامه بی وزن همت می تازد و خرده ای هم به آقای رحیم مشایی می گیرد؛ ناگهان خاطر مبارک نازنینان آشفته می شود که توهین! توهین! جسارت! جسارت! و .... و ناگهان وبلاگ آهستان هم فیلتر می شود.
می ترسم! واقعا می ترسم! می ترسم از روزی که دایره خودی ها آنقدر تنگ شود که از این دایره فقط مرکزش باقی بماند.
پ.ن.1: به دوستان توصیه می کنم برای روز مبادا چند عدد خودکار قرمز داشته باشند. شاید در شهر دیگر خودکارقرمز پیدا نشود!!
پ.ن.2: در هندسه گفته می شود دایره مکان هندسی نقاطی از صفحه است که فاصله ای مساوی تا یک نقطه دارند.
پ.ن.3: وبلاگ آهستان را از این طریق بخوانید:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; www.ahestan.wordpress.com &amp;nbsp;و مطلبی را هم که باعث فیلتر شدن وبلاگ شد از این طریق:
&amp;nbsp;http://ahestan.wordpress.com/2010/01/14/hemmat/
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Fri, 15 Jan 2010 11:01:46 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p76.html</guid>
</item><item>
<title>آمار علم است یا هنر؟</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p72.html</link>
<description>خب! قبل از این که بروم سراغ آمار، باید بگویم که بر اساس صحبت های پریشب حسین خان شریعتمدار و اسنادی که موجود بود ولی رو نشد، حتما در ملاقات اخیر آقای خاتمی با جرج سوروس نقشه کشیده شده بود که دکتر علی محمدی هم ترور شود. من فقط مانده ام چرا آقای شریعتمدار از خزانه غیبشان این خبر را به اطلاع عموم نرساندند.
به هر حال امیدوارم که این توطئه، واقعا منصوب به بیگانگان باشد و نه آنگونه که برخی می گویند سرآغاز حذف نرم اساتید خوش فکر و سبزاندیش دانشگاهی.
برگردیم سراغ آمار. در آن دایره المعارف آماری که ذکر خیرش رفت درباره واژه statistics (معادل با آمار) نوشته شده است که ریشه این کلمه state است و دلیلش هم این که از قدیم الایام کار ثبت و ذخیره ارقام جمعیت، زاد و ولد، مالیات، قوای نظامی و ... بر عهده دولت بوده است. کلمه statistics نخستین بار توسط Cattfried Achenwall و در سال 1949 به کار رفته است. 
عده ای معتقدند که آمار علم نیست؛ بلکه هنر است.&amp;nbsp; برای تقویت زبان تخصصیتان این تکه را بدون ترجمه از کتاب Encyclopedia of statistics نوشته D. Uppreti و Jasmer Singh می آورم:
Whether statistics is a science or art is often a subject of debate. Science refers to a systematized body of knowledge. It studies cause and effect relationship and attempts to make generalizations in the scientific principles or laws. It describes facts objectively and avoids vague judgments as good or bad. Science, in short, is like a lighthouse that gives light to the ships to find out their own way but does not indicate the direction in which they should go. Art, on the other hand, refers to the skill of handling facts so as to achieve a given objective. It is concerned with ways and means of presenting and handling data, making inferences logically and drawing relevant conclusions. 
با همه این تفاسیر علم آمار از دو منبع اصلی به وجود آمده است:
1-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ثبت های دولتی
2-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ریاضیات&amp;nbsp;&amp;nbsp; 
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Thu, 14 Jan 2010 8:00:25 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p72.html</guid>
</item><item>
<title>آمار</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p70.html</link>
<description>يک مدتي يک بازي وبلاگي راه افتاده بود بين دوستان به نام اعترافات. در راستاي همان بازي من مي خواهم به دو نکته از شخصيت خودم اعتراف کنم. البته در حد اين دو نکته به يک نکته ميل مي کند: با ديگران درباره لذت هايي که مي برم و يا غم هايي که مي خورم حرفي نمي زنم. خوب يا بد اين ويژگي من است. يعني اگر واقعه اي برايم لذت بخش باشد نمي دانم چرا نمي خواهم بلافاصله براي ديگران تعريفش کنم. غصه هايم را که کلا انکار مي کنم و به کسي نمي گويم. حالا اگر غصه همان شادي باشد با علامت منفي (!) در حقيقت من به يک نکته اعتراف کرده ام!!
بگذريم. بحث اصلا اين ها نيست. پنجشنبه روز خاصي برايم بود. و به دليلي که بالا گفته ام تا امروز دلم نيامده است درباره اش بنويسم. امروز هم که مي نويسم تمام لذت آن روز را نمي نويسم. 
فکرش را بکن! بروي در کتابخانه حسنيه ارشاد و دو ساعت يک سر کتاب بخواني. آن هم کتاب زبان اصلي و مربوط به رشته ات! کتابي از بخش مرجع امانت گرفته بودم به نام encyclopedia of statistics (دايره المعارف آمار) که در مقدمه نوشته بود 7 جلد است و کتابخانه 2 جلدش را بيشتر نداشت و من به تقريب خوبي هر دو جلد را دقيق نگاه کردم. حتي يک فصل از کتاب را کپي کردم.
به تک تک ∑ ها دست دادم و براي ميانگين ها هم دستي تکان دادم، به واريانس ها چشمک زدم و سري هم براي کوواريانس ها تکان دادم. نمونه گيري را که مرور مي کردم ديدم چقدر N و n را دوست دارم. α هم که نمک آمار است؛ وقتي که نيست انگار چيزي کم است. همينطور که کتاب را ورق مي زدم و ياد داشت بر مي داشتم و حظ مي بردم روي دفترچه ام که از بس همه چيز در آن نوشته ام شبيه کمد آقاي گوپي است؛ مطلبي هم براي وبلاگ نوشتم: «امروز تصميم گرفته ام که در اينجا همانقدر که جلبک سبزي هستم که مي نويسد، بزغاله فکوري باشم که بلد است بشمارد. مي خواهم قسمت علمي وبلاگم را هم فعال کنم و از رشته مورد علاقه ام که در انتصابات اخير ذبح غير شرعي شد بنويسم: آمار»
به زودي درباره آمار هم خواهم نوشت. 
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Sat, 9 Jan 2010 18:44:33 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p70.html</guid>
</item><item>
<title>هویجوری</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p69.html</link>
<description>1-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بعضی روزا هست بدون این که با کسی قهر کرده باشی، بدون این که کسی دلت رو شکونده باشه، بدون این که هوا ابری باشه، بدون این که نم بارونی بزنه، بدون این که به صدای ضجه برگای زردی که زیر پات له شدن گوش کرده باشی، همینطور الکی و بی هیچی، دلت میخواد گریه کنی. حالا دیگه برات مهم نیست که کجایی؟ برات مهم نیست که چند تا جفت چشم متعجب دارن نگات می کنن. اونوقت فکرش رو بکن تو یه همچین روزی که اسیر احساسات شدی، درست در همون لحظه که داری مغلوب میشی و تسلیم یک عدد درویش بد صدا بهت sms بزنه و بپرسه چه بلایی سر وبلاگت در آوردی که اصلا هیچ جوره بالا نمیاد؟ بعدش بری چک کنی ببینی حتی سایت اصلی هم از کار افتاده. ای به خشکی شانس! اون وقت تو اون حال و هوا می فهمی که چقدر این blogskc درپیت را دوست داری. چون اینجا که می نویسی حس رابینسون کروزوئه را در آن جزیره بی سکنه درک می کنی و احساس می کنی که گاهی چقدر دلت میخواهد رابینسون کروزوئه باشی. در این لحظه است که گوشی تلفن را بر میداری و هرچه دلت میخواهد نثار آن درویش بدصدای بدبخت می کنی و بعد ... تنها دو ساعت بعد می بینی که&amp;nbsp; blogskc به کار افتاده است و می بینی که جزیره ات هنوز غرق نشده و ... وای که چه لذت بخش است! خلاصه شرمنده بانوی بدصدا! به خاطر تمام قلمبه ها که حواله ات شد!
2-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; این روزها مجذوب یک خبرخوان آفلاین شده ام که آیکونش به شکل یک جلبک سبز است (دقیقش: یک جلبک سبز بوقدار!)! گفتم این نرم افزار را بریزم تا کمتر سراغ نت بروم، بر عکس شد. البته اگر کم برای دوستان نظر میگذارم هم به دلیل همین جلبک سبز دوست داشتنی است. مطالب را آف لاین و در snarfer می خوانم. روزهایی که google reader باز نمی شود؛ جورش را برایم می کشد.
&amp;nbsp;
&amp;nbsp; 
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Tue, 5 Jan 2010 21:08:00 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p69.html</guid>
</item><item>
<title>متحابه</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p68.html</link>
<description>دو عدد وقتی متحابه اند که اگر هرگدامشان را برداری و تا جای ممکن ریزریز کنی و آن ریز شده ها را با هم جمع کنی، حاصل جمع همه آن ریزه ها، عدد دیگر می شود. مثلا، 220 و 284. 
پ.ن.: به دو عدد متحابه دو عدد دوست، رفیق و یا صلح آمیز هم می گویند.
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Sun, 3 Jan 2010 18:16:13 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p68.html</guid>
</item><item>
<title>وقت جنگ آمد تماشاگر شدند -- صلح آمد لاله پرپر شدند</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p66.html</link>
<description>می خواهم درباره فضای ناامن این روزها بنویسم و بی اعتمادی هایی که رواج یافته،حرمت هایی که شکسته شده، احساساتی که به بازی گرفته شده، اعتمادهایی که سلب شده و خون هایی که به ناحق ریخته شده است. برای این که ما تجربه کسب کنیم و آن ها به خود ببالند.
بخواهیم یا نخواهیم بایدباور کنیم که این عاشورا یک فاجعه بود. اگر ظهر عاشورای امسال تهران را در فاصله امام حسین تا آزادی درک باشی تا وقتی جان در بدن داری می دانی شبانه حمله کردن به خیمه گاه بازماندگان لشگری شکست خورده و به اسارت گرفتن زنان و کودکان و تاراندن اسرا در بیابان یعنی چه؟ مردم تهران امسال در روز روشن این صحنه ها را به چشم دیدند. به چشم دیدند مادری که خود از یگان های ویژه به شدت می ترسید چگونه دخترکش را که زنجیر کوچکی در دست داشت و می خواست برود دسته زنجیر بزند؛ دلداری می داد که نترس! چیزی نیست! اذیتت نمی کنند. و خودش سعی می کرد که بغضش را فرو خورد و تکیه گاه بچه اش باشد!
سخت است به آن ها که آنجا بوده اند و ریخته شدن خون برادرانشان را دیده اند و خون ریزان را هم؛ گفت که باید خویشتن داری باشی و نزنی و انتقام نگیری و .... سخت است ولی باید گفت. باید گفت که متاسفانه قسمتی جنبش سبز ما تحت تاثیر هیجانات قرار گرفته است و عده ای پیدا شده اند که زمامشان را دست ارضای هیجانشان سپرده اند و عده ای را هم با خود همراه کرده اند. سخت است ولی باید گفت که روز عاشورا حواسمان نبود و پشت سر هرکس که شعار داد راه افتادیم و هر چه را گفت تکرار کردیم و چشممان را بستیم و نخواستیم ببینیم آن که آن شعارهای تند و تیز را می دهد همان است که در گوش لباس شخصی ها هم زمزمه می کند کدام یک از ما را بزنند. 
افتخار جنبش سبز آن است که عاقلانه است، توهین نمی کند، مردم را مشتی بزغاله و گوساله نمی بیند. با چوب تر به سراغ مردم نمی رود. آمده است به مردم بگوید که ما همه مردمیم! انسانیم! مشترکاتی داریم و حقوقی. آمده است بگوید که حقش را می خواهد و برای احقاق حقش جلوی زیاده خواهان ایستاده است ولی، از روش های ناصواب احقاق حق نمی کند. جنبش سبز از این جهت و از دید خیلی ها هنجار شکن و بت شکن است. البته ما معتقدیم که جامعه امروز از ناهنجاری رنج می برد و آنچه این روزها هنجار نامیده شده است، در حقیقت عین ناهنجاری است. از این رو به خودمان و آرمانمان افتخار می کنیم ولی باید مواظب هم باشیم که دیگران همیشه می خواهند با احساساتی کردن ما، مسیر ما را منحرف کنند. باید سعی کنیم عاقل بمانیم. عاقل!
پ.ن.1: می خواستم&amp;nbsp; این مطلب جور دیگری باشد ولی هر آنچه میخواستم بگویم را میرحسین در بیانیه اش گفته است. 
پ.ن.2: آقای علم الهدی! بهتر است قبل از متصف کردن مردم به صفاتی چون بزغاله و گوساله و دادن مهلت چند روزه یه آن ها برای توبه و انابه کمی فکر کنید و سوابق انقلابیتان را هم به خاطر آورید تا شنوندگان با شنیدن حرف هایتان یاد مردم کوفه زمان علی ابن ابیطالب نیفتند که شاعری درباره شان گفته است:
وقت جنگ آمد تماشاگر شدند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; صلح آمد لاله پرپر شدند
دل به کشکول و طبرزین بسته اند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بهر قتلت تیغ زرین بسته اند
ما که قصد جنگ و یا انقلاب نداریم. شما اگر چنین توهمی دارید؛ قصه دیگری است. 
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Fri, 1 Jan 2010 13:18:32 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p66.html</guid>
</item><item>
<title>خودجوش</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p63.html</link>
<description>به خوبی می فهمم دعوت سازمان تبلیغات اسلامی به راهپیمایی خودجوش(!) یعنی چی؟
به خوبی می فهمم بیانیه صادر کردن بسیج ادارات برای شرکت در راهپیمایی خودجوش(!) یعنی چی؟
به خوبی می فهمم پخش مستقیم شعارهای خودجوش(!) مرگ بر موسوی و مرگ بر کروبی از تلویزیون یعنی چی؟
به خوبی می فهمم ماموریت رد کردن به ازای حضور در راهپیمایی خودجوش(!) یعنی چی؟
به خوبی می فهمم ....
کلاً، به خوبی خودجوشی و تبعاتش را می فهمم. اما، آن چه که نمی فهمم آن است که پس از لشگرکشی خودجوش دیروز که به زعم برپاکنندگانش مشت محکمی به دهان همه عالم جز آن 63% کوبیده شده است؛ چرا باید صبح که از خانه میزنی بیرون تمام دیوارهای شهرت پر شده باشد از دیوار نوشته های «مرگ بر موسوی»، «مرگ بر خاتمی» و «مرگ بر کروبی». یعنی وقتی این دیوار نوشته ها را می بینم؛ می فهمم که انگار برگزار کنندگان هم می دانند که با آتش اینچنین خودجوشی هایی دیگی گرم نمی شود!!
پ.ن.: کاش می شد اصول دین را از دست خودمان (ما ملت منظورم است؛ مشتمل بر&amp;nbsp; اعضای همه خط&amp;nbsp; کشی ها) نجات دهیم. یعنی وقتی می خواهیم دوست باشیم، عشق بورزیم، دعوا کنیم و یا حتی انتقام بگیریم با اصول دین بازی نکنیم. یعنی ... به خدا نمی دانم ما گرفتار دین شده ایم و یا دین گرفتار ما؟ 
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Thu, 31 Dec 2009 15:45:26 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p63.html</guid>
</item><item>
<title>پزشکی</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p62.html</link>
<description>محققان دانشگاهی در جدیدترین تحقیق خود در یافتند که قطع شبکه sms و yahoo messenger با کنترل جمعیت و به ویژه کاهش آن ارتباط مستقیم دارد!!</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 21:00:45 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p62.html</guid>
</item><item>
<title>یادش به خیر</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p61.html</link>
<description>نه – ده ساله که بودم تمام علاقه ام این بود که ماه محرم بیاد و صدای سنج و طبل ها راه بیفته و دسته ها راه بیفتن. بعدش وقتی دسته داره از کوچه ما رد میشه بریم بیرون و دسته رو ببینیم. اون علامت هایی که با پر تزیین شده. زنجیر زنی های مرتب مردها تو دسته. رسیدن دسته به خونه شهدا یا مسجد و سلام دادن دسته به اونها. وای که چقدر شورانگیزه وقتی علامت بزرگ دسته رو به نشونه احترام خم می کنند. پرهای تزیینی انقدر قشنگ خم میشدن انگار که همه سران و فرماندهان سپاه جنگ های قدیمی تا کمر خم می شوند و تعظیم می کنن. اون وقت ها نه از آدم ها می ترسیدم و نه از روضه ها و نه از ....
یه کم بزرگتر که شدم فهمیدم مفهوم اعتیاد چیه و این آدم هایی که پشت دسته دسته ها خم خم و دولا دولا راه میرن و در حالی که سیگار می کشن، سینه بی جونی هم می زنند معتادند و می توانند هزارتا بلا سرت در بیاورند و اصلا وقتی می بینیشان باید فرار کنی و .... خلاصه کم کم راه رفتن پشت دسته ها بالکل ممنوع شد. هرچند که از قبلش هم چندان باب نبود.
باز بزرگتر که شدم دیگر هم شریعتی خوان شده بودم. هم حماسه حسینی را چند دور خوانده بودم و دیگر روضه ها را نقد می کردم و سعی می کردم مواظب باشم در مجالس روضه کلاه سرم نگذارند و با حقه به بهشت نخوانندم.
به دانشگاه که رفتم دیدم مجالس روضه شده است محفل تبلیغ برای این کاندیدا و آن کاندیدا. آن مداحانی که تنها هنرشان آن است که دو ماه در سال جوان های مردم را لخت کنند و با صدایشان وادارشان کنند به سر و سینه بکوبند، به اسم امام حسین و حضرت ابوالفضل و برای&amp;nbsp; از راه به در کردن رقیب فرهیخته چه تهمت ها که به بندگان مومن خدا نمی زنند. پس روضه ها هم دسته بندی شد. در آن مجالسی میرفتم که گرایش سیاسیش به من بخورد!
این روش ادامه داشت تا امسال که شنیدم همان مداحانی که جز لخت کردن جوانان مردم هنری ندارند و CD هایشان هم همه جا پر است، در شکنجه گاهی به نام کهریزک قربتاً الی الله! به زندانیان تجاوز کرده اند و ....
حالا هم دلم می خواهد روضه امام حسین را بشنوم و هم دلم میخواهد از امام حسینی که این عمله استحمار تبلیغش را میکنند تبری بجویم. دلم می خواهد یکی امام حسین واقعی را برای من تعریف کند.
دلم برای روضه های آن سال ها تنگ شده است. 
&amp;nbsp;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 16:28:16 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p61.html</guid>
</item><item>
<title>هدیه</title>

<link>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p59.html</link>
<description>تو این عالم هر کسی و یا هر خانواده ای چند تا گنج با ارزش برای خودش دارد که ممکن است از نظر دیگران وسایلی بی ارزش و خاک خورده و بی مقدار باشد! وسایلی که دنیایی خاطره با خود دارد و یا نشانی از شرافت خانوادگی، شان اجتماعی و ... است. این روزها در برخی از خانواده ها لوازم مسینی&amp;nbsp; که تا دیروز در گوشه انباری ها خاک کیخورد و جا تنگ کنک بود حالا پرداخته و سفید کاری شده است و نقطه ثقل دکوراسیون خانه ها شده است. حالا مهم نیست که آن تکه مسی دیگ، پارچ و یا حتی آفتابه بوده باشد. مهم آن است که مس است!
بگذریم. این ها را نوشتم تا عکس گنج خانوادگی خودمان را نشانتان بدهم.
همانطور که می بینید گنج خانوادگی ما یک اسکناس صد تومانی است. که یک رویش بابا با خودکار آبی نوشته اند:
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
&amp;nbsp;
پس از مدت ها و لحظه های انتظار عیدی امام از طریق آیت الله عظمی منتظری و روحانیت مبارز در تپه 5 بانسیان به دست اینجانب رسید و زیارت گردید.
ساعت 3:25 بعد از ظهر 1/1/61

&amp;nbsp;

&amp;nbsp;
پشت اسکناس هم یک نفر با خودکار مشکی نوشته است: 
زانو 1
مغزی 2
واشر کنتور
لوله 2
یعنی امام یک اسکناس معمولی&amp;nbsp; که در دست مردم می چرخیده است را به عنوان عیدی برای ما فرستاده است. بی هیچ امضایی و یادداشتی. بعد هم آیت الله منتظری به رسم امانت داری تا تپه 5 بانسیان رفته است و آن امانت را به پدرم داده است. البته امام دو تا اسکناس فرستاده بودند. یکی از آن ها دست مادرم و در کیفشان بوده است که دزد نابکاری آن کیف را دزدیده است و آن اسکناس از کف رفته است. بعد از آن این اسکناسی که عکسش را می بینید همیشه قایم بوده است. تا از گزند حوادث مصون بماند.
مربوط نوشت 1: غرض از این نوشتار فخر فروشی نبود. زنده نگه داشتن یاد آنانی است که یادشان و نمشان نه تنها مهجور مانده که کارشان هم تحریف شده است.
مربوط نوشت 2: به عنوان کسی که 19 سال مقلد آیت الله منتظری بوده ام؛ دوست داشتم که ایشان را نه در حرم حضرت معصومه دفن کنند و نه در قبرستان مسلمین. هر کس در قبرستان مسلیمن دفن نشد، عرت بیشتری یافت. نمونه هایش هم: فردوسی، حافظ، سعدی و .... 
مربوط نوشت 3: خیلی خوشحالم که نمی گذارند مراسمی برای آیت الله ما گرفته شود. با زور می توان بر جسم ها حکومت راند ولی بر قلب ها نه. فقیه ما در قلب ها جای دارد!</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 16:13:09 IRST</pubDate>
<dc:creator>shick</dc:creator>
<guid>http://beentezarenobahar.blogskc.com/p59.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>