منتی سر کسی نیست!
این نوشته تحفه ای هم نیست!
اصلا قصد نوشتنش را هم نداشتم!
پیامکی رسید همه چیز زیر و رو شد:
زائری بارانیم آقا به دادم می رسی؟
بی پناهی خسته ام تنها به دادم می رسی؟
گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم
ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی
--
یعنی انصافا خیلی رو دارم که ازت ناامید نمی شم ولی تو هم بدون که این رسم روزگار نیست. ما مثلا همسایه ات بودیم. نون و نمکی با هم خورده بودیم. این رسمش نبود
این رسمش نیست
اگر کاری از دستت بر نمیاد بگو بر نمیاد
این همه دستک دفتر برای چی؟
این همه ملک و املاک برای چی؟ برای کی؟
--
در ضمن خودم هم میدانم که هفتمین دردانه زهرایی
شاعر نمیدانسته است. تقصیر من نیست