مردم ایران یا ساکن شهرند، یا روستا و یا عشایرند. این مردم نیازهای اقتصادی متفاوتی دارند و شاید به قول اقتصادی ها بتوان گفت که مطلوبیت های متفاوتی دارند. این روزها البته به صورت دقیق تر باید گفت مردم یا در شهرهای صنعتی زندگی می کنند، یا در شهرهای غیر صنعتی، یا در روستا و یا در ایل (البته جمعیت ایل های کوچ رو به خاطر سیاست های یکجا نشینی، رو به کاهش است). پس در حالت کلی و به صورت نا نوشته جامعه ایرانی از لحاظ نوع زندگی، چهار طبقه دارد. راه درست خوشه بندی آن بود، که در هر یک از طبقات موجود، سه خوشه خوب، متوسط و ضعیف یا خوشه 1، خوشه 2 و خوشه 3 مشخص شوند و سیاست گذاری اقتصادی برای آن ها به عمل آید.
بی توجهی به طبقات موجود در جامعه باعث می شود که اعضایی که درون یک خوشه قرار می گیرند خیلی به هم نزدیک نباشند و چون اعضای درون خوشه ها، انسان ها هستند و توان اعتراض دارند، اعتراض می کنند.
نکته بعدی که سبب ایجاد اعتراض می شود همان بحث تخصیص است. یعنی بعد از آن که خوشه ها به عنوان طبقه معرفی شده اند، حالا اگر قرار باشد طبقه یک فرد جدید مشخص شود و آن فرد از نظر مشخصات اقتصادی در شرایطی باشد که به 2 خوشه بشود تخصیص داده شود چه باید کرد؟ در این حالت، آمار تصادف را پیشنهاد می کند. یعنی سکه ای را پرتاب می کنیم. اگر شیر آمد، فرد به یک طبقه و اگر خط آمد به طبقه دیگر تخصیص داده می شود. حال دو نفر را در این شرایط فرض کنید که به دو طبقه متفاوت تخصیص داده شده اند. باز هم هر دو نفر به شرایط خود معترضند.