امروز که گذشت، عيد غدير بود. عيدي و يا شايد هم روزي که ما بچه شيعه ها (شيعه زاده ها) صد بار قند در دلمان آب مي شود که عجب شانسي آورديم پدر و مادري شيعه داريم و صد بار خدا را شکر ميکنيم که فقط به خاطر حب علي (که من از نظر من همانقدر که هست؛ مجهول است) خيال مي کنيم که از آتش جهنم در امانيم و در توهماتمان بهشت را مي بينيم که دروازه هايش توسط فرشتگان مقرب گشوده شده است و جلويش فرض قرمز پهن شده و در آسمانش آتش بازي مي شود و همه منتظرند ما که در همه زندگيمان تنها هنرمان همين حب علي است؛ خرامان خرامان و صنم وار واردش شويم.
چه خوش خيالي است اين خيال؛ اگر که صورت حقيقت بگيرد. من که مي ترسم صورت حقيقت به خود نگيرد. يعني، مشکوکم که اين خيال واقعيت داشته باشد. مي ترسم که وقتي به خودم بيايم و بفهمم خيال محالي بوده است، که کار هم از کار گذشته باشد و عمري به خيالبافي هدر رفته باشد. براي اين شکم هم دليل دارم. ما داريم توحيد را در پاي حب علي (که نمي دانم از چه جنسي است) سر مي بريم. يعني، علي را به طمع بهشت و جهنم خدايي بلند مي کنيم و ارج مي نهيم که به خدايي قبولش نداريم و باورش نکرده ايم.
دوستي پيامک فرستاده بود که:
روز محشر وقت پرسيدن ز من رب جلي گفت تو غرق گناهي؟ گفتمش يارب بلي
گفت پس آتش نمي گيرد چرا جسم و تنت گفتمش چون حک نمودم روي قلبم يا علي
انصافا از اين شعر جز اين که نعوذ بالله خدا موجود کم دانش و نفهمي است و به هيچ امري تسلط ندارد و حتي آتشش هم به فرمانش نيست؛ چه نتيجه اي مي شود گرفت. حالا چرا اين آتش نا فرماني مي کند؟ به خاطر نام علي که جايي نوشته شده استو انگار در اين همه کتاب خانه سوزي ها که در سراسر جهان و طي قرون مختلف روي داده است، هيچ جا مصحف نسوخته است. تازه اگر هم مصحفي سوخته است، با این استدلال حتما کاغذي که محکوک به نام علي بوده است؛ نسوخته.
دختر خاله محترم هم پيام داده بود:
قرآن که به جز وصف علي آيه ندارد ايمان که به جز حب علي پايه ندارد
گفتم بروم سايه لطفش بنشينم گفتا که علي نور بود سايه ندارد
با اين حساب يکي به من بگويد چرا مصحف مي تواند بسوزد و مي تواند به کيد عمر و عاص بر سر نيزه بشود ولي قلب شيعه زاده حتي به دستور خدا هم نمي تواند بسوزد؟
