برای آن ها که برادریشان را ثابت نمی کنند و ادعای ارث و میراث دارند!
خون بهای برادر ریگی چند نفر بودند؟
شهر شلوغ است! قبول! ولی، این دلیل نمی شود که مردم فرق تروریست را از غیر تروریست ندانند. ریگی اگر شهامت داشت، همینجا مانده بود. نه این که آدم بکشد و فرار کند برود پاکستان.
اصلا، یکی بگوید این ریگی برای چه آدم کشت؟ چه صدایی را می خواست به گوش چه کسانی برساند؟
از خرداد پر حادثه امسال تا کنون روزهای سختی را گذارنده ایم. ولی آن بیست روز اول خیلی خیلی بد بودند. روزهایی که تا بود، خبر دستگیری و کشت و کشتار بود. هر روز خبری جانگداز! گاه این اخبار جانکاه مزین می شد به شرایط سخت محل کار. مثلا، ساعت دو که می شد همکار هم رده و هم اتاقی من چون بسیجی بود، مشمول آماده باش نظامی می شد و می رفت لباس گارد می پوشید که جلوی اخلال گران (!) بایستد و من می دانستم که اگر روز ی مرا هم در شلوغی گیر بیاورد رحم نخواهد کرد و از یاد خواهد برد که تا همین نیم ساعت پیش با من می گفته و می خندیده است.
منشی دفتر ما بسیجی بود (شاید هنوز هم باشد). البته، انصافا آدم منصفی است. شعار «بسیجی واقعی همت بود و باکری» را من اول بار از او شنیدم. در ایام شلوغی در صف مقابل سبزها ایستاده بود ولی می دانم که هیچ وقت دست روی کسی بلند نکرده است. این اواخر به خاطر ممانعت از برخورهای تند لاابالی هایی که به اسم بسیج و حزب الله با باتون بر فرق سر مردم می کوفتند؛ از بسیج کنار کشید. من هنوز از حرف زدن با او ابا دارم ولی، پریروز سر یک بحث کاری ساده ناگهان برگشت و گفت: «مملکت دیکتاتوریه!» برق از سه فازم پرید! دوستش ـ که او هم بسیجی است ـ گفت:«قربونت! پس چرا رو در روی مردم وایسادی؟!» خیلی جدی و صادقانه گفت: «خر بودم». با شیطنت ازش پرسیدم:«حالا خداییش کسیو هم زدین؟» یکدفعه برگشت و گفت: «به خدا مادرم نفرینم میکنه اگر دست رو کسی بلند کنم.» من هم گفتم:«باور می کنم که کسی رو نزدین و اگر لحظه ای احتمال می دادم کسی رو زدین حتی یک کلمه هم باهاتون حرف نمی زدم.» گفت:«خدا خیرتون بده که باور می کنید.» من هم دیگر بحث را کش ندادم و از اتاق خارج شدم. ولی، با خودم فکر کردم که بیچاره احمدی نژاد! من و امثال من که از اول سبز بودیم، تکلیفمان مشخص است. ولی، این موافقان که به خاطر ولایت به او رای داده اند و حالا رو گردان شده اند را چگونه می خواهد توجیه کند. شکست احمدی نژاد در از دست دادن این رای هاست.
پ.ن.1: می گویند: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد! راست می گویند. این همکار ما شبی مادرش را به بیمارستان می برد که در راه نیروهای انتظامی به ماشین ها حمله کردند و سربازی حسابی روی ماشین آن ها بالا و پایین پریده بود و ماشین را تخریب کرده بود و با چشم خودش دیده بود که جلوی متروی ونک چگونه یک زن بیچاره را با باتون سیاه و کبود کرده اند. از همان روز حسابی موضع گیریش تغییر کرده است.
پ.ن.2: باید ما سبزها آنقدر ظرفیتمان را بالا ببریم که این دوستان تازه ملحق شده را هم بپذیریم.
پ.ن.3: چرا آقای معلم اخلاق فقط 7 تا رای می آورندا؟
امروز در وبگردی هایم به خبری رسیدم که نه تنها تعجبم را برانگیخت بلکه آه از نهادم بلند کرد: «آمریکا خواستار اقدام بین المللی علیه بانک های ایرانی شد»!
و یک سوال به ذهنم رسید که چرا؟ از تحریم اقتصاد ایران چه کسی سود می برد؟ در این شرایط تقریبا رکود اقتصادی، تحریم بانک های ایران نه تنها فشار کمرشکن اقتصادی به مردم به ویژه ساکنان (!) دهک های پایین جامعه می آورد؛ بلکه، سبب بسته شدن هر چه بیشتر فضای سیاسی ایران می شود. نبود امکانات سبب می شود که مردم اول از همه از هزینه مطالعات و تفریحات خود بکاهند و بعد هم مثل یک ماشین دودی کار کنند. تن و روح خسته که هم برایش فرقی نمی کند چه شرایطی بر جامعه اش حاکم باشد و فقط همینقدر که بتواند شکمش را سیر کند و از پس تامین معاشش بر بیاید برایش کافیست.
دردناک تر از این خبر برای من آن است که عده ای هم از جماعتی که خود را سبز می دانند موافق این تحریم اند! این موافقت ریختن آب به آسیاب چه کسی؟ آیا فکر کرده اند که چه چیز را فدای چه چیز می کنند؟ آیا می دانند که این حمایت چه لطمه جبران ناپذیری به مقبولیت و کارایی سبزها می زند؟
پ.ن.1: منظوراین نوشته اصلا این نیست که الان شرایط اقتصادی خوب است. بلکه مقصود آن است که به دلیل عناد با شخصی و تفکرش نباید راه برای بدبخت تر شدن مردم هموارتر شود.
پ.ن.2: باید یک بحث اساسی درباره فرهنگ اجنبی ستیزی و وطن فروشی بشود. البته به نظرم جایش در وبلاگ ایلیا باشد.
پ.ن.3: ممکن است کسی استدلال کند که این شرایط سبب قیامی شبیه قیام اسپارتاکوس شود. اگر همچین استدلالی شد شاید درباره قیام های بردگان هم چیزی نوشتم.