آقای
هاشمی گفت برای برگشتن جو اعتماد به جامعه باید از خانواده های داغدیده های
جریانات اخیر دلجویی کرد و زندانیان را آزاد کرد. هنوز جمله اش تمام نشده بود که
موتورسواران گارد با موتور به رژه پرداختند و نماز اول که تمام شد همه کنار بلوار
کشاورز و به فاصله یک متر یک متر ایستاده بودند. در یک دستشان سپر و در یک دستشان
باتوم و دور بازوی چپشان روبانی قرمز بسته شده بود.
هر
بار از تلویزیون نماز جمعه قدس را دیده بودم، دلم برایشان شکسته بود که بندگان خدا
اجازه نماز خواندن هم ندارند. اما الان احساس می کنم ما از آن ها بنده خدا تریم.
آن ها را غاصبان زمینشان می زنند و به مسجد راهشان نمی دهند. ما اینجا در زمین
خودمان و در شهر خودمان باید تحت نظارت یگان ویژه نماز بخوانیم.
در
یک دستشان باتوم بود و به ما می گفتند ما قصدمان دفاع است! ولی، نگفتند از چی و کی
دفاع می کنند.
بازهم يک توپولوف ديگر
سقوط کرد. کاش مردم علاوه بر تحريم نوکيا و زيمنس، توپولوف را هم تحريم مي کردند.
کسي شمرده است در اين چند سال اخير، اين چندمين هواپيمايي بود که سقوط کرد؟
اتفاقات اين چند وقت
اخير يک سوال قديمي را دوباره در ذهن من زنده کرده است: آيا ما در همه امور روزمره و اين جهانيمان به عنصر تقدس احتياج
داريم؟ آيا احتياج داريم همه چيز را مقدس جلوه دهيم؟ اصلا، آيا تقدس بخشيدن کارکردها
را تغيير مي دهد؟ اگر جواب مثبت است، آيا باعث پيشرفت مي شود يا پسرفت؟