مثل هر سال آمده بودیم راهپیمایی. ولی این بار تحت الحفظ. در راهپیمایی های قبلی همیشه زیر دست و پای ملت له می شدیم و انقدر تنمان به تن محرم و نامحرم می خورد که تا 22 بهمن سال بعد خودمان را توجیه می کردیم که شرعا باید راهپیمایی برویم یا نباید برویم؟! راهپیمایی رفتن ارزش این همه به هم مالیده شدن را دارد یا نه؟ اما، امسال! از همان اول میدان تو بودی و دوستانت که سواره و پیاده، باتوم به دست، کابل در دست، دوربین در دست، با لباس فرم یا بی لباس فرم، یا ایستاده بودید و یا با موتور رژه می رفتید و ما هم احساس می کردیم که از شما سان می بینیم. چه سان دیدنی!
راستی! چرا دوستان و هم لباسانت باتوم هایشان را در هوا می چرخاندند؟ چرا سر تفنگ هایشان رو به بالا بود؟ چرا وقتی وارد میدان شدیم قفسی دیدیم پر از آدم؟ یک لحظه فکر کردم برای ترساندن ما یک عده از نیروهایتان را بدون لباس فرم در آن قفس نشانده اید. آخر آن چند نفری که من دیدم همه قیافه ای ورزشکاری داشتند! البته، یک خانم چادری هم میانشان بود. همه اما آرام و بی صدا. انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است و انگار که طبیعی است! ولی، انگار نمایش نبود. واقعا دستگیر شده بودند.
مسجد هم دست دوستانت بود و از بالای سردرش از ما عکس می گرفتند. بماند که چند نفر دیگر هم بودند که با موتور می آمدند رو به رویمان می ایستادند و عکس می انداختند. بزرگترهایی که با ما بودند و از قضا زندان های شاه را هم درک کرده بودند؛ مدام تذکر می دادند که رویتان را بگیرید. پشتتان را بکنید. از ما گذشته است. شما مراقب باشید. ولی، ما که کاری نداشتیم. آمده بودیم به جشن پیروزی انقلابی که در آن هیچ نقشی نداشتیم. ولی، به خدا! ما همان سربازان در گهواره خوابیده خمینی بودیم که بزرگ شده ایم. تو هم از جنس مایی. از فرزندانی که سرباز زاده شده اند!
بگذریم! هم لباسانت پشت سر ما ره افتادند و فریاد می زدند که به ما کاری ندارند؛ ولی، نباید ساکن یک جا بایستیم و باید راه بیفتیم. ما یواش با هم حرف می زدیم و از دوستانت دور می شدیم که به تو رسیدیم. در میان نگاه های مبهوت مردمی که از هم لباسانت خوف داشتند، تو آرام و متین و در همان لباس خوفناک یگان ویژه دست پیرمردی را گرفته بودی و داشتی او را از میدان رد می کردی. پیرمرد به تو اعتماد کرده بود و دستانش را به تو سپرده بود. او را از میان درختان دور میدان رد کردی. از بلندی میدان همگام با او پایین آمدی. در طی رد شدن از عرض خیابان، دستانش را مهربانانه فشرده بودی و او را به میان ما هدایت کردی. دقایقی بعد، او در میان ما بود و با ما راه می آمد. به خدا من ترسیدم. ترسیدم که هم لباسانت حمل بر تمسخر کنند و الا برایت بلند دست می زدم! دوست داشتم صدایت کنم و ازت تشکر کنم! باز هم ترسیدم. امان از این ترس که اینقدر آدم را ذلیل می کند.
از راهپیمایی برگشته ایم و من هنوز به تو فکر میکنم. به تو که با رفتارت نشان دادی که در میان آن لباس های خوفناک و در میان آن آدم ها که مثل سنگ بی روح ایستاده بودند، یک نفر هست که قلبش با مردم است. نشان دادی که آدم در همه حال و همه لباسی می تواند و باید مهربان باشد. تو را می ستایم! هر چند که نمی شناسمت.
راستی! ما که آنجا بودیم برای انقلابمان و وطنمان آنجا بودیم. تو و هم لباسانت هم برای انقلاب و وطنت. پس چرا انقدر روش هایمان با هم تفاوت دارد؟ چرا ما دست خالی بودیم و هم لباسان تو تفنگشان را سر بالا و به سوی مردم نشانه رفته بودند؟ چرا ما دست خالی بودیم و هم لباسان تو باتوم هایشان را در هوا می چرخاندند و پز می دادند؟ چرا آن ها حق داشتند بترسانند؟ چرا ما باید می ترسیدیم؟ به نظرت ما باید در شهر خودمان و در وطن خودمان از نیروهایی که از مالیات ما و نفت ما ارتزاق می کنند، بترسیم؟ چرا؟
راستی! آن سوی میدان که عده ای دیگر از هم لباسانت ایستاده بودند (البته لباس هایشان از لباس های تو هم مجهزتر بود) پسرک سه ساله ای که از این بادکنک های دراز در هم تنیده شده دستش بود؛ با بادکنکش به جنگ نیروهای مسلح کنار خیابان آمده بود و با آن بادکنک به پای یکی از هم لباسانت می کوبید. پدر و مادرش با ترس پسرک را دورمی کردند و پسرک همچنان مشغول بود. انگار که شمشیری در دست دارد. سرباز مثلا مضروب، حواسش به پسرک نبود ولی خیلی از مردمی که آن صحنه را دیدند کلی از کار پسرک کیف کردند. تو می دانی چرا؟