قسمت خدمات کامپیوتری وغسالخانه بهشت زهرا به قول بابا گمرک ترخیص اموات است. آداب و رسومی دارد این وصول میت و تحویلش به گور! البته نام ریاضی این آداب فرایند است! فرآیند تحویل گرفتن میت و تحویل دادنش به سینه خاک!
گاهی یک ساعتی طول می کشد که مرده از آن در بیرون بیاید و بر جسدش نماز خوانده شود. صاحبان عزا تمام این یک ساعت یا در محوطه اطراف راه می روند و یا چشم به مانیتورهایی می دوزند که هر لحظه اعلام می کند هر جسد در کدام مرحله فرآیند به سر می برد.
این مدت یک ساعت زمان خوبی است که میان خانواده های مصیبت دیده بچرخی و ببینی آن ها چه می گویند و چه می کنند؟ زمانی که هنوز مرده غسل داده شده و کفن پوش تحویل داده نشده است؛ همه تقریبند ساکتند. برخی (تعداد انگشت شماری) آرام با خودشان گریه می کنند و برخی دیگر هم سر بر شانه دیگری گذاشته و می گریند. اما، وقتی جسد را برای نماز خواندن و تدفین تحویل می دهند ... اغلب زن ها زبان می گیرند و خودشان را می زنند و .... تابوت که حرکت می کند، آنقدر روی شانه تشییع کنندگان به چپ و راست کج می شود که مدام می ترسی جنازه بیفتد پایین!
غسالخانه و حواشیش تنها نقطه ای است که آدم ها بدون ترس در میان مرده ها می لولند!
گاهی در آن زمانی که باید به انتظار سپری کنی، چیزهایی می بینی و می شنوی که تا مدت ها پشتت را می لرزاند. مثلا، بازمانده ای با پشم گریان به دیگری می گفت: «ازش بگذر» و دومی هم در حالی که گریه می کرد جواب می داد: «تو تونستی بگذری که من بگذرم؟»؛ مرد دیگری در حالی که سیگار می کشید و هق هق گریه اش بلند بود به خانمی که کنار دستش نشسته بود می گفت: «باور کن هنوز جیگرم خنک نشده. یه کم آروم شدم ولی، هنوز دلم خنک نشده!» اینها را که شنیدم، چندین بار از خودم پرسیدم واقعا چند نفر هستند که حتی با مردن من هم نخواهند مرا بخشید؟ بعد، حساب کردم که از چه کسانی باید حلالیت بطلبم. اگر با مرگ من هم جگرشان خنک نشود، چی؟
پ.ن.1: گاهی وقت ها خوب است حواسمان به مرگ باشد.
پ.ن.2: بیاییم از خودمان خاطره به جا بگذاریم. خاطره ای که بشود مدام به سادش آورد. خاطره ای که ارزش گریه کردن داشته باشد. خاطره خوب!
پ.ن3: وصیت نامه یک دیوانه را هم بخوانید. نمی دانم نویسنده واقعیش کیست ولی قدیمی ترین نسخه ای از آن را که در اینترنت پیدا کردم مربوط به اینجاست.